دو خاطره خودم دارم. يكي را دوست من، خدا رحمت كند، مرحوم حاج شيخ عباس تهراني نقل كرد كه من در اراك بودم و از آنجا خواستم بيايم به قم، رفتم اتومبيل بگيرم، شوفر گفت كه ما به دو طايفه بنا گذاشتيم كه سوار اتومبيل نكنيم: يكي فواحش و يكي معممين …!
يكي هم خود من در اتومبيل، دريك اتومبيلي كه جمعيت در آن بود[1]، نشسته بوديم. بنزين تمام شد بين راه، من «سيد» بودم، يك شيخي هم همراهم بود. شوفر برگشت گفت كه اين از اثر اين كه اين شيخ را سوار كرده بوديم، بنزين تمام شده. تمام شدن بنزين را اثر نحوست يك روحاني مي دانست، اين طور بود آقا.
[1] احتمالن منظور اتوبوس يا مينيبوس است
«صحيفه نور» جلد6، صفحه 68
(3/2/1358)


No comments
خروجي خام اطلاعات براي نظرات اين مطلب